68- روزهای پرهیجان




تقریبا دوماه پیش با توری که از قبل باهاش آشنا شده بودم،سفر رو شروع کردیم و با آدم های جالبی آشنا شدیم که الان چند دفعه ست با هم بیرون رفتیم و حسابی خوش میگذره بهمون.

امروز هم رفتیم خانه ی معما و لحظات خوبی کنار هم داشتیم.البته پسرا نبودن فقط من و ف و ع و دوست ِ ف .


منتظرم که دانشگاه آزاد نتیجه اش بیاد.امیدوارم بتونم برم.وقتی فعال باشم زندگی خیلی بهتر میگذره.


با محسن در مورد خمس صحبت کردیم امشب.اینکه خمس پس اندازمون رو هرسال بدیم یه خانواده ی فقیر. ایشالا که پس اندازی باشه که خمسی هم باشه.خدایا! ما نیت کردیم.خودت به روزیمون برکت بده.


- خیلی وقته نماز نمیخونم،دلم تنگ شده.یعنی میشه بازم بخونم؟


_ میخوام لاغر بشم،به زبان انگلیسی مسلط بشم و برنامه نویسی رو فوت آب شم.میشه یعنی؟ خدایا برکت بده.



ارسال دیدگاه برای این مطلب
آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 10
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 0
بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 0
کل بازدیدکنندگان : 3
کل بازدیدها : 5